ناتوانترين مردم کسى است که نيروى به دست آوردن دوستان ندارد ، و ناتوانتر از او کسى بود که دوستى به دست آرد و او را ضايع گذارد . [نهج البلاغه]   بازديد امروز: 0  بازديد ديروز: 5   کل بازديدها: 653
 
عاشقان زنده...شهدا...اروند...
 
+ نقشه مي کشيم شکست مي خوريم و به خدا شکايت مي کنيم!
نويسنده: فاطمه گودرزي(جمعه 18/5/1387 ساعت 7:48 صبح)

 


هي ميشينيم نقشه ميکشيم ...


بعد ميايم اجرا کنيم...


ييهو حالمون گرفته ميشه...


خدايا برا چي؟


براي اينکه:


 



 


(اين يکي از نوشته هايي بود که روي ديوار اتاقم نصب کردم)



نظرات ديگران ( )

+ باباي شهيدم...بابايي...
نويسنده: فاطمه گودرزي(شنبه 5/5/1387 ساعت 9:48 صبح)
دلم خيلي تنگه...
آخه...من دلم تنگ شده برا دوستم...برا اون دوستي که فقط عکسشو ديدم...بزار راحت تر بگم دلم براي باباي شهيدم تنگ شده...آخه ميدونيد که آدم سه نوع پدر داره ...يه پدر جسماني و يه پدر روحاني و يه پدر ديگه که مجال نيست بگم...اون از جمله پدرهاي روحانيمه....روحاني روحاني...اون رفته و دخترش بايد دنبالش بگرده...هرجوري که بلده...و من با دلتنگيم...دلم خيلي تنگشه...


اون...هميشه دوست دارم مثل باباي شهيدم بنويسم...مثل اون نوشته هامو بخونم...يه روز يه متن ادبي نوشتم و با ريتم صداي باباي شهيدم براي باباي جسمانيم خوندم...گفتم بايد بگي نويسندش کيه ؟هنوز نگفته گفت :زينگ!!!شهيد آويني!منم کلي خنديدم...تودلم گفتم شرمنده اين دخترشه!وگفتم نخيرشم اينو خودم نوشتم....
اون باباي شهيدم...عاشق شهادت بود...
پارسال که عکسش تو کتاب ادبيات بود هروقت ميخواستم ادبيات بخونم يه دورنوشته هاشو ميخوندم...بعضي هاشم حفظ شدم...
غروب نزديک ميشود و توگويي تقدير تاريخي زمين از همين حاشيه ي اروند رود....




باباي شهيدم ميگفت:مکه مال شما فکه مال من...چه عشقي ميکرد با فکه اش...فکه...رمل...تشنگي...الجو حارق!
فکه که رسيديم آب نبود...تشنگي...گرما...و نماز ظهر و عصر روي رمل هاي سوزان...
راوي مدرسه ي عشق ميگفت اينجا يه گروه 5روز با آب خيلي کم و جيره بندي گير افتاده بودند...باهاشون تماس ميگيرند ميگن چه خبر؟فرمانده گروه ميگه:"هيچي!به رهبر بگو ما پشتش ايستاديم!"شايد براي همين بود که بابام آقا سيد مرتضي ميگفت :فکه مال من و مکه مال شما...


فکه...
من دلم برا باباي شهيدم تنگ شده..اينقدر که وصفش به قلم راست نيايد...دلم تنگه..تنگ...بابا مرتضي!بابايي...بابا باورم نميشه سر پل صراط بياي وايسي به دخترت بگي من حلالت نميکنم پا گذاشتي رو خون من و بهترين رفقام...بابايي...بابا مرتضي!کمکم کن جاي پاهات پا بزارم و بيام پارک...همون پارکه که الان داري از اونجا منو ميبيني...بابا مرتضي...دوست دارم...بابايي اونموقع ها که تو لشکر خدا و رفيق رفقاش ثبت نام کردي  و متولد شدي..منم متولد شدم...من از پيش معشوق اومدم تو دنياي فاني و تو..بابا يي خيلي زرنگي!تو از دنياي فاني رفتي به پيش معشوق...منم تنها گذاشتي رفتي...


بابامرتضي...غروب نزديک مي شود و توگويي تقدير تاريخي زمين از همين حاشيه ي اروند رود...
کاشکي بودي و ميومدم سر کلاس درس دلت مينشستم و ياد ميگرفتم ...ياد ميگرفتم براي اينکه خون شهدا رو با دست خودمون نريزيم بايد چيکار کنيم...اخه...
"کاش ميشد...اما نميشه...آخه اين رسم روزگاره...رفتن هميشگيه ولي موندن نداره...."اينو وقتي کلاس پنجم بودم و يه آدم غير مذهبي و مخالف شهدا از روي ديواري زير پل آهنگ  ديدم...و حفظ کردم...هيچوقت فکر نميکردم يه روز تونامه اي که برات مينويسم اينو بنويسم...
ميدوني...من دارم تو منجلاب گناه غرق ميشم...بابايي تروخدا ترو به بهترين رفيقات دستمو بگير...دستمو بگير منو هم ببر...اول بساز و بعد ببر...بابايي کي مياي ببينمت؟


باباي شهيدم...بابايي..باباجونم...دوست دارم...بابا سيد مرتضي!بابا دستمو نميگيري؟خواهش ميکنم...آخه...اگه دختر بخوره زمين مامانه ميگه بزار ياد بگيره بلند شه...اما باباهه قلبش درد ميگيره ميگه من بهت ياد ميدم ..آها!اينجوري دست منو بگير حالا بلند شو!اگه من نبودم دستتو بگير به ديوار عشق و بلند شو...بابايي بهم ياد ميدي چجوري با دست هاي خودت بلند شم؟
باباي شهيدم...سيد مرتضي آويني


نظرات ديگران ( )

+ بشارتي به قلب ها...طبيب آمده است!
نويسنده: فاطمه گودرزي(سه‏شنبه 25/4/1387 ساعت 10:50 عصر)

بشارتي به قلب ها


 


طبيب آمده است!


 


 


دل هاي باراني خوب ميدانند که هوا آفتابي شده است



بي قراران را از قبل قراري امده است



جستجوگران را نوري



غريبان را اشنايي



روندگان را راه شناسي



دوندگان را مشوّقي



ماندگان را انذار دهنده اي



رفته گان راه حق را عاشقي



مومن واقعي را مصداقي



خوبان را دلداري



و سرور و مولايمان حضرت مهدي عج را



حضرت آقا سيد علي حسيني خامنه اي



     ياور و نائب عام بر حقي!



 رهبر عزيزم،نائب برحق مولايم مهدي عج !


 


24 تير ماه، روز خجسته ميلادتان بر شما ،


 


حضرت مهدي عج و تمامي دوست داران وپيروانتان مبارک باد!



 


 



آقا ! شما که هستيد ديگر خيالمان آسوده است که راه حق را گم نمي کنيم.



رهبرم!تا اخرين نفس پيوسته جاي گام هايتان قدم ميگذاريم،


 


باشد که در اين راه موجبات خشنودي


 


خداي مهربانمان و حجت او مهدي صاحب الزمان عج شويم



به يادمان هستيد
به يادتان هستيم
دعايمان کنيد حضرت آقا...



نظرات ديگران ( )

+ به سردار خيبر!
نويسنده: فاطمه گودرزي(دوشنبه 10/4/1387 ساعت 2:5 عصر)

چندي است که ميبينم ...از روي عکس روي ديوار اتاقم که تويي...چندي است که ميبينم دلت از دستم گرفته است...و ابروانت خبر از بي کفايتي من مي دهند و چشمانت رو به قرمزي مي رود...


نمي دانم چشمان من گرفته است و يا تو غضب مي کني بر دلم.امسال گذشت و تنها تو و يارانت مانديد برايم و شرم ميکنم بگويم مي خواهم راهت را با عشق ادامه دهم...جو هم چيز بدي است که نبايد به آن دل مي بستم...امسال تلاش هايم رو به افول مي رفت و در درياي طوفاني خلف وعده سوختم...ونقشه را از حفظ رفتم و گويي خطا حفظ کرده بودم.مي خواهم بگويم خطا از من بود سردار خيبر!


نمي خواهم ديگر خطا بروم...راهنما يي مي خواهم عزيز جان!


مي دانم دست رد به من نشان نمي دهي.ترا به خدايمان قسم ديگر ابروان گره کرده ات را باز کن...قول مي دهم قول مي دهم!که حواسم را بيشتر جمع کنم.تا ديگر خلف وعده،حقيقي نشود...


                                                قول مي دهم سردار ِ همت!



نظرات ديگران ( )

+ آقا امام زمان سلام!
نويسنده: فاطمه گودرزي(دوشنبه 10/4/1387 ساعت 1:44 عصر)
 

آن روز که ترانه شدم در انتهاي ظهور من
همان بود که بيگانه شدم با کوچه هاي پستي من
و آن قاصدک که جمله جمله سوال هاي تورا به من تلقين مي کرد...
و آن آب که قطره نه جرعه جرعه به انعکاس خورشيد در دلم دامن مي زد...
و آن مرتفع هاي بي سر که از داغ هجرانت سوخته بودند
و آن ني هاي بيچاره که غرق در اشک هاي يارانت روح خود را بالا مي بردند...
همه وسيله بودند تادعاي تو در حق اين حقير به حقيقت لبخند بزنند و
                  تو باشي ،           محبوبت          ،ياران عصرت و    من...
تا دستان کوچکم را بر قلبت بگذاري ...آنها بگويند و تو آمين را نجوا کني
        محبوب اجابت کند
                      من، خود بشوم
                                     و يارانت عشق نثار دلم نمايند
                                                       آن روز ديگر تو بودي
                                          محبوبت
                                        ياران عصرت
                                          و خود
                     و ديگر هيچ...



نظرات ديگران ( )

+ اينجا همه چي حساب داره ؟
نويسنده: فاطمه گودرزي(شنبه 1/4/1387 ساعت 12:10 عصر)

اينجا همه چي حساب داره...


يه روز ناراحتيم و يه روز شاد...


يه روز عصباني و يه روز...


به قول اون پيامک پريساکه نوشته بود:اين نيز بگذرد...


اين روزها خدا داره هم امتحان ميکنه هم ياد ميده...تو مدرسه بعضي معلم ها امتحان هاشون سخته اما چيزي که ياد ميگيريم از اين امتحان ها صد برابر درس بقيه معلم ها مي ارزه...خدا هم بالاتر از اين معلم ها و برتر از اونها بهمون ياد ميده که بايد چيکار کرد...


حالا که فکرش رو ميکنم اگر توي بعضي از کارها ناراحتي نميومد سراغم و سختي نميکشيدم اگر به هدفم هم ميرسيدم خيلي خام و کم ارزش بود...


انگار خدا داره ميگه:


ببين فاطمه!هنوز بچه اي !


به قول استاد جوادي آملي که پارسال تو يکي از نمازهاي جمعه ي قم فرمودند:اگه عالم بشي و بگي خدايا عالم شدم بي آبروت ميکنند ميگن :همه اينها رو که ما بهت داديم!


آره...درس خوندن توي مدرسه معارف و مغرور نشدن و خود گم نکردن خيلي سخته...


خدا اين روزا خيلي داره برام تريپ رفاقت مي زاره و اين منم که بايد جبرانش کنم...اين منم که بايد از امتحان هايي که ميگيره و درس هايي که ميده چيزي رو که فهميدم عمل کنم ...عمل....


 


و بايد حواسم باشه اين عمل تبديل به يه شعار نشه مثل همه ي شعارهايي که الان قديمي شدند و هي ازشون دم ميزنيم...


مثل زندگي ....مثل زندگي که گاهي يادمون مي ره زندگي يعني : زنده گي يادمون ميره بايد زنده باشيم...


و به ياد خدا بودن که توي رسانه ها ازش دم ميزنند و ما هم ازش دم ميزنيم...


ديروز چه روزي بود...راديو تهران بود يا جوان يادم نيست...برنامه اي با نام آقا امام زمان  عج بود و موسيقي پخش مي کرد...


راديو جوان هم که الحمدلله هميشه دم از به ياد خدا بودن ميزنه و...


و خود ما که بدتر از اينها...ما که ميگيم اينا چرا اين حرفا رو ميزنند و عمل نميکنند و آدم بايد عمل  کنه و حتي به اين حرفمون هم عمل نميکنيم...


واي به حال ما...واي به حال ما


 


 



نظرات ديگران ( )

+ مثل نقل و نبات ؟نه...
نويسنده: فاطمه گودرزي(سه‏شنبه 21/3/1387 ساعت 7:10 عصر)

از خونه مادر بزرگم داشتم ميومدم خونه خودمون...مامانم که شمال بود و من هم بايد تنها ميومدم...رفتم ميدان خراسان تا اتوبوس هاي برقي امام حسين رو سوار بشم و از مترو امام حسين برم علم و صنعت...يک آقايي اومد و گفت:خانم اتوبوس برقي نيست منتظرش نشيد ميخوايد بريد امام حسين اينو سوار شيد...سوار همون اتوبوس شدم و حرکت...رسيديم اداره برق خ پيروزي آقاي راننده گفت همه پياده!ايستگاه آخره.همه مسافرين هم که با نيت رفتن به ميدان امام حسين سوار شده بودند شروع کردند به داد و بيداد و ميگفتند که يعني چي و اينا.خلاصه به زور راننده مسافر هارو پياده کرد.اکثر مردم هم شروع کردند به فحش دادن و اينکه ايشالا لعنت شي و مارو علاف کردي و خدا پدرو مادرتورو لعنت کنه و دعاهاي بد در حق راننده از جمله اينکه الهي خدا زن و بچتو اسير کنه و ...


 



نتونستم به اين خانم ها و آقايون که بعضي هم ادعاي متشخصي مي کردند و تفکرشون اين بود که آدم بايد خوب(!) باشد بفهمونم که ببين خانم!...نميگم که درد دل کنم با اين وبلاگ!اينو ميگم که هرکسي اين وبلاگ رو ميخونه حداقل در اين مورد...


آخه خانمي که ادعاي شخصيت ميکني!لعنت کردن هم جزء کارهاي خوبه ما آدم هاست؟مي دونيد که لعنت بر ميگرده به خود آدم ؟بله!لعنت بر مي گرده حتي اگر پدر و مادر از شدت دلشکستگي فرزندش رو لعنت کنه!آقا خدا ميگه من بهت گفته بودم که بنده هامو ببخش تا ببخشمت!نبخشيدي؟هم تو لعنت مي شي هم اوني که لعنت کردي!من گفته بودم بنده ها مو ببخش!خلاصه از اين به بعد اگر هوس لعنت کردن کرديد بدونيد خودتون هم پايه اش هستيد...


اصلا از اين بگذريم..آقا لعنت کردي حالا طرف رو...گيريم که دوتا فحش هم بهش دادي...اومديم و اونم خيلي ناراحت شد...چي از کار شما درست ميشه؟غير از اينه که اعصاب خودت رو خورد کني؟


 



از اينم بگذريم...


آيا نميشه با يکم صبر يک راه ديگه براي رسيدن به مقصدت انتخاب کني؟از م امام حسين هرکسي قصد داشت به يه جايي بره...منم ميخواستم برم مترو...بدون لعنت کردن و فحش دادن هم رسيدم!خيلي هم راحت!از م شهدا رفتم خ مجاهدين اسلام و اتوبوس م بهارستان رو سوار شدم و رفتم مترو...حالا اينکه وقتي رسيدم ايستگاه دانشگاه علم و صنعت يکي از دوستام باهام تماس گرفت و يه خبر خيلي خوب بهم داد هم مطمئنم نتيجه اين بود که حداقل اونموقع که همه راننده رو لعنت ميکردند تو دلم ميگفتم خدايا نکنه اينجوري شه ...نکنه زن و بچش چيزيشون بشه نکنه پدر مادرش لعنت بشن آخه به اونا چه ربطي داره...


آره همه چي حساب کتاب داره...لعنت هايي که مثل نقل و نبات مياد و صبري که همه چيز رو درست ميکنه...


ما ها بايد بيشتر از اينها صبور باشيم...



نظرات ديگران ( )

+ عشق
نويسنده: فاطمه گودرزي(جمعه 10/3/1387 ساعت 11:9 صبح)

باخون گلو وضو گرفتن عشق است


جان دادن و آبرو گرفتن عشق است



در ميکده ي جنون عاشورايي


از دست خدا سبو گرفتن عشق است



نظرات ديگران ( )

+ نوشته اي به معلمم..بعد 4سال ميگفتند هيچي نيستي!
نويسنده: فاطمه گودرزي(سه‏شنبه 7/3/1387 ساعت 8:5 عصر)


يک ذره نور...يادتونه حرف خودتون: بهشت و جهنم همين جاست...


منم ميگم نور همين جاست.فقط بايد زاويه ديدمون و زاويه عمل به ديدمون عوض بشه...همين کافيه.


وقتي به اين فکر ميکنم که چي من رو کشوند تا به اينجا که حالا بايد توي يه رشته اي درس بخونم


که براي خيلي ها ناشناخته است ميبينم نور بود رفتم دنبالش اون بالا بالايي هم بهم نه نگفت...يادتونه


اون عيد که اومد وسط چند جلسه کلاسهامون فاصله انداخت؟اون فاصله وقتي بود که بايد زاويه


ديدم رو ميچرخوندم سمت معشوقي که هميشه به فکرمه...گرچه آروم رفتم اما پيوسته رفتم...


نميگم رسيدم اما راه رو نشون دادند...گاهي اوقات انتظار براي بعضي چيزها تا ابد هست و به سر نميرسه...


"مبادا روزمرگي شب و روز مارا بفريبد و از اين حقيقت غافل شويم"شهيد سيد مرتضي آويني.به خيلي


خواسته ها نه گفتم و به خيلي خواسته ها عمل کردم...جلوي خيلي حرفا ايستادم و از خيلي حرفها گذشتم...


براي اثبات حقم تو اين دنيا خيلي جاها ايستادم و خيلي جاها گذشتم...هنوز هم حق نور رو ادا نکردم هنوز


جبران نکردم هديه اي رو که نور بهم داد...يه روزنه نبود !يه آسمون بود...يه آسمون بدون ستاره...


امسال که بعد 4سال برگشتم پيشش بهش سلام کردم...همشون جواب دادند...همشون گفتند دير اومدي!4


ساله گذاشتي رفتي نه يه خبري نه چيزي .از درست بگو از زندگيت بگو از دنيات بگو...اصلا بگو ببينم


حق مارو چجوري جواب ميدي؟چقدر بيخيالي رفيق!گفتم بيخيال نيستم!گفت هستي که هستي!


هي بگو خدا اينجور کرد خدا اونجور کرد حق اين بود و ناحق اون من اينجوري اون اونجوري اين


کاراي خوبم اينا هم کاراي بد...ميگفت پس کي ميخواي آدم بشي؟ميگفت يادته4سال پيش


ميخواستي بشي مثل رفيق رفقاي اين ديار؟گفتم اينهمه کار کردم نميبيني بهت نشون بدم!


گفت اون کارهاتو واسه خودت نگه دار تازه به درد خودتم نميخوره همرو بريز تو زباله دونيه تاريخ!


گفتم چرا ميزني؟گفت زدن هم داره!نشستي يه گوشه دنيا هي شعار ميدي هي


دم از ما ميزني هي خدا رو قسم ميدي هي ميگي اينجور هي ميگي اونجور بس کن ديگه از دستت


خسته شديم!بس که بچه اي!گفتم بچه؟گفت آره!بچه اس اوني ما بگيم ازش خسته شديم


!بچه ميفهمي!گفت بسه اين امر به معروفا و نهي از منکرا!بسه دم ما زدن!


بسه دم از آقا مون زدن! گفت:مي دوني چيه؟


اگه بياي اينور آب و اون بالابالايي بهت بگه من بنده اي که امام زمانش باهاش نباشه رو نميشناسم


چي کار ميکني؟گفت:چند تا از کارهاي يک روزت بخاطر خداس؟چند تا؟يکي خويه؟دوتا چي؟


اما تو حتي نصفي هم نداري...گفت اگه اينجا نشکني اونم بعد 4سال ! ديگه نميشکني!


اونوقت هي قد علم ميکني و يه روز پايين رو ميبيني ،ميبيني هرچي قد علم کردي داره


فرو ميريزه!اينه وقتي هرکاري ميکني بخاطر خودته!حرف ميزني پاش وايسا...يا بيا طرف


حسينيا و زينبي کار کن و يا برو طرف يزيديا و ..... وسط بري وايسي ها هيچي نميشي!


هم از طرف ما حسينيا تير ميخوري و هم از طرف اون يزيديا...عاشورا مي خوانيم تازه گريه هم ميکنيم!


اشک ميريزيم لگن لگن و بهشت ميخواهيم جنه جنه!گفتم خب عاشورا که بايد بخونيم ديگه...


گريه هم امون نميده که نياد...گفت:راه رو گم نکن!من و امثال من از اين عاشورا خوندن اين نشد!


عاشورا خواننده نميخواد!عاشورا بازيگر ميخواد!هي نگو يزيد چيکار کرد بگو مولامون حسين چي کرد...


ورق سفيد همش وصله!گفت بنده هرچي از خودش راضي تر معرفتش به معشوق کمتر...


بشين دعوا کن باخودت عيب هاي خودتو درست کن وگرنه ...تو بودي که ميگفتي فقط اون


بالايي رو ميخواي؟گفتم:آره من گفتم! گفت توگفتي؟گفتم آره من گفتم...گفت تو بودي ميخواستي


حسيني شي؟گفتم آره من ميخوام حسيني شم!گفت:


چي شد حسيني؟زندگيت داره يزيدي ميشه!


گفت عاشورا خوندني نيست بخواي بخوني باختي!عاشورا بازي کردنيه!ا


گه تو عاشورا خوندن به ياد عهد الستت افتادي بازيگري!گفت بپا يزيدي نشيا!


گفت:اگه پاشي نماز بخوني و کينه تو دلت باشه فرهنگت يزيديه!نماز بخوني و دنبال تجمل باشي...ن


ماز بخوني و سرپيچي امر معشوق رو بکني فرهنگت يزيديه!


عاشورا هم حسينيا نماز جماعت اول وقت خوندند و هم يزيديا!ملتفتي؟


ميگفت هروز صبح که پاميشي حسين تو دلت هل من ناصر ينصرني ميگه!نکنه تو هم مثل کوفيا بگي برو بابا دلت خوشه!


ميگفت:امام زمان يه قد و بالا نيست!آقا تو قلبه!تو دله! هنوز هم شب عاشوراست ها!


نري به دعوت آقا پشت پا بزني!تاوقتي مهدي فاطمه بياد شب عاشوراست!ي


ه ذره ناخالصي داشته باشي تو اين غربال ميفتي!گفتم :مگه ناخالصي دارم؟


گفت:آره هم خودتو گول بزن هم بقيه رو اما ما که ميدونيم تو کي هستي!ما خودمون روانشناسيم...


گفت اين غير ناخالصيه؟صبح مسلمون ،عصر منافق ،شب کافر...اين قبول نميشه!ميفته!


نگو به من احتياج نيستا!اتفاقا به تويکي نيازه!بمونيا!


شب عاشوراست ها!ادب و شرم ببر به خدا حسين مي خرتت!


شب عملياته!شب عملياته اونموقع که به خودت ميگي اين نگاه رو بکنم يا نکنم ...


اينجا برم يا نرم...پا تو اين مجلش بزارم يانزارم ...اين حرف رو بزنم يا نزنم....


اونوقته که شب عملياته تو ست! اونوقت که آقا نيگات ميکنه ميگه :بازم خراب کرد...شب عملياته!


جا نزني بري!


.....................................................امسال فقط همينارو ميگفتند..


زم ميپرسيدند از 4سال پيش تاحالا چقدر تغيير کردي؟چقدر براما کار کردي؟.


...منم هيچي نداشتم که بگم...هيچي...اينقدر کم اورده بودم که حتي يه قطره اشک هم نميريختم...


کم آورده بودم...هيچي نميفهميدم جز اينکه معيار دنيايي ما با معيار اون معشوق فرق داره...


شهداي اروند خيلي باهام حرف زدند...بهم گفتند فاطمه!تو هيچي نيستي!هيچي!


بهم گفتند با معيار هاي ما خودتو بکش بالا وگرنه آخر کار ميبيني هرچه رشته بودي پنبه شد...


 




نظرات ديگران ( )

+ بخوان
نويسنده: فاطمه گودرزي(سه‏شنبه 31/2/1387 ساعت 9:33 صبح)

 


بخوان دعاي فرج را دعا اثر دارد
دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد
بخوان دعاي فرج را و عافيت بطلب
که روزگار بسي  فتنه زير سر دارد
بخوان دعاي فرج را که يوسف زهرا
ز پشت پرده غيبت به ما نظر دارد
بخوان دعاي فرج را به ياد خيمه سبز
که آخرين گل سرخ از دلت خبر دارد



نظرات ديگران ( )

+ و بازپنج شنبه و باز تنهايي نه!
نويسنده: فاطمه گودرزي(جمعه 27/2/1387 ساعت 1:24 صبح)

بازهم پنج شنبه بود...اما...امتحان تاريخ ادبيات ترم داشتيم...وبازهم تقلب هاي بچه ها...تقلب هاي عالمان ديني مدرسه علوم و معارف اسلامي کوثر که مرا خورد ميکند...البته خنسي شد...شماره هاي صندلي هارا عوض و خلاصه جاهاي تقلب را محيا کردند.هنگام پخش برگه سوالات ناظم ميديد که بچه ها سر جاي خودشان نيستند و بعد پرسيد کي جاي شماره ها رو عوض کرده...دختر يک خانم طلبه گفت:همّه ي شماره ها غاطيه خانم!ناظم:نه کي گفته براي چي؟دختر طلبه:خانم همّه غاطيه من خودم ديدم!(دروغ ميگفت ميدونست شماره ها رو خود بچه ها جابه جا کردند) ...و بعد ناظم گفت من خودم اين شماره هارو امروز صبح چسباندم!


نميدانم تا کي بايد اين عالمان بي دين را تحمل کنيم ...تاکي خدا مي داند...


از وقتي از حلف الالف استعفا دادم بهتر حواسم به خودم جمع شده...دلم براي صحبتهاي آقاي حجتي در اروند تنگ شده بود ...خيلي! ياد اونجاها که توي اروند ميگفتند:کيه که گره خورده تو کارش؟کيه که دل خودشو گم کرده؟....و من در پاسخ سوال اول تو دلم نجوا مي کردم و ميپرسيدم ممکنه من باشم؟و در پاسخ سوال دوم در دلم دااااد ميزدم داد مي زدم که من!!!!!!من خودمو گم کردم!من از روزگار خسته شدم...من دارم کم ميارم...


 



 


اروند که بوديم هيچ چيزي يادم نميومد و در ذهنم هيچ مطلبي نبود جز اينکه آقاي حجتي ابتداي راه گفتند سلاح ما گريه نيست !


گريه و زاري سر ندادم چون پارسال اربعين آقاي امجد تاکيد داشتند که شور نميخواد شعور ميخواد!و من بعد از سه سال دوري از اروند با شناخت بيشتري برگشتم...حتي يادم نمي آمد کجا بود که اشکم جاري شد آخر سه سال گذشته بود...وقتي در ذهنم صحنه را بازسازي کردم..اروند تداعي شد...


اروند...  


امروز که دلم هواي اروند کرده بود...آمدم پاي رايانه نشستم و باز به فايل اروند گوش دادم...به اميد آنجا که اقاي حجتي مي گفتند:همه کنار اين آب آرام باشيد مي خوايم عمليات کنيم...شب عملياته اونموقع که مرددي نگاه بکني يانکني ...اينجا بري يانري...پا تو اين مجلس بزاري يا نزاري...اونجاست که شب عمليات من و تو ست...اونجا که امام زمان نگاه ميکنه ميگه اين گناه نمي کنه اما بازم خراب ميکنه...


آمدم بروم مقبره الشهدا...مي دانم شوخي نيست ...هرگاه که مي روم شهدا دعوتم ميکنند...مريم سادات ع تماس گرفت گفت برويم مقبره گفتم من دارم ميروم ...مي خواستم تنها باشم...اما اين سومين دفعه اي است که به نيت تنهايي و خلوت مي روم و يک نفر خلوتم را مي شکند...مي دانم تقديري است...شايد نبايد فعلا تنها باشم...شايد بايد صبر کنم...صبري جميل...اين پنج شنبه هم خدا نخواست تنها باشم...حکمتش چيست نمي دانم...


الهي ! رضا برضائک و تسليما لامرک



نظرات ديگران ( )

+ شهدا شرمنده ايم...
نويسنده: فاطمه گودرزي(پنجشنبه 26/2/1387 ساعت 11:38 عصر)

 


             


     شهدا شرمنده ايم...


                                


                                                        


 


 



نظرات ديگران ( )

+ چه مي جويي عشق؟همين جاست!
نويسنده: فاطمه گودرزي(پنجشنبه 26/2/1387 ساعت 11:38 عصر)

چه مي جويي عشق؟


همين جاست!


زير قدم هايت!همينجا در ذره ذره هاي هواي اين ديار و


در گوشه گوشه هاي ني زار هاي آن


در قطره قطره ي همين آب اروند...


اروند يعني باراني که به خود مي بالد...اروند يعني درياي عشق


يعني تجلي نور!


گرچه از پذيرفتن بندگي زمين و زمان عاجز بودند و اين بار را بردوششان تحمل نکردند اما


اروند ميتواند به خود ببالد که بيش از هم جنس هايش مورد محبت واقع شده...


اروند ميتواند به خود ببالد که امام زمان در آن عملياتي عظيم را راهبري کرده...


وقتي از کسي که ابتداي طناب به سمت فاو را بايد به خود ميبست تا بقيه زنجير وار به او متصل شوند ميپرسند :


چرا ابتداي طناب را به خود نبستي و رها گذاشتي ميگويد...ابتداي طناب جاي مهدي فاطمه بود...


 اروند _والفجر8_


و به راستي اگر مهدي فاطمه ابتداي طناب رانميگرفت  چگونه عمليات به پيروزي ميرسيد؟آنهم در آبي که در جهان به خروشان ترين رودخانه ي جهان معروف است...


آنجا همه چيز نشاني از عشق بود...


باورم نميشد آنجا همان جايي بود که اولين اشک هايم  براي شهدا و فقر معنوي خود جاري شد...


آنجا همان جايي بود که من با آن حجابي که بيشتر شبيه بي حجابي بود و با آن غُر زدن ها که اينجا همش خاک است و ما مگر بيکاريم که اينجا بياييم و


 اروند


اين ها فقط خيالات است!چه کسي گفته اينها زنده اند و هزاران نفي ديگر براي بي ارزش بودن آنجا را سه سال پيش ميگفتم ...اما به خدا شهدا زنده اند!


وبايد هم به آنها ميگفتم اي زنده ها شرمنده ي همه ي آن لطف هايتان هستم که سه سال پيش به من عطا نموديد و حالا من يک باحجاب ام !و در راه شما قدم ميگذارم......آن بد حجابي که لحظه اي به خود نمي انديشيد و فقط به دنبال تيپ زدن و بيخيال زندگي کردن بود... حالا حتي رشته ي درسي اش علوم و معارف اسلامي است ...اين همان است که لحظه اي از موسيقي دل نمي کند و حالا...


او همان بود و من همان ام!ولي !


 


ديگر يک تحول بزرگ صورت گرفته !باور دارم که شهدا زنده اند ...در راهشان در راه رضاي حق قدم ميگذارم و آرزو دارم هر گاه لياقت شهادت را پيدا کردم


به آنان بپيوندم...


 



نظرات ديگران ( )

+ زنده گي بي بندگي شرمندگيست!
نويسنده: فاطمه گودرزي(پنجشنبه 26/2/1387 ساعت 11:38 عصر)

 




نظرات ديگران ( )

+ چه مي شود؟
نويسنده: فاطمه گودرزي(چهارشنبه 1/1/1386 ساعت 12:0 صبح)
يک روز تورا در قفس و راز کنيم
ده سال تورا ساقي و دمساز کنيم
بي معرفتان در کويم گويند
هر روز تورا بي کس و بي ساز کنيم
حس غريبي است حس غريبه بودن با زمين و زمان...حس اينکه وفادار جز خدا نيست و ديندار جز مهدي فاطمه نيست...


اي يادگار فاطمه
آقا جون دل
تنگيم همه
به کربلا و علقمه
يا سيدي يابن الحسن...
حس غريبي است حداقل براي من که با کلي عشق به اين مدرسه آمدم
با عشقي همراه با عقل و شادي
حالا نمي دانم چرا اينجا بوي جبهه نمي دهد...
چرا معلم هاش جبهه اي نيستند...
چرا اين مدرسه سيد جواد هاشمي اي ندارد تا با رفتار و اعمالش به ما و معلم ها درس کربلا بدهد...
نمي دانم...

اين مدرسه با اينکه رشته اش معارف است ولي
معارف بچه هاي دفاع مقدس راندارد...
بوي خاکهاي شلمچه را نميدهد...
نمي دانم چرا مدرسه ما بوي جبهه ندارد...


نظرات ديگران ( )


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[18/5/1387- 7:48 ص] نقشه مي کشيم شکست مي خوريم و به خدا شکايت مي کنيم!
[5/5/1387- 9:48 ص] باباي شهيدم...بابايي...
[25/4/1387- 10:50 ع] بشارتي به قلب ها...طبيب آمده است!
[10/4/1387- 2:5 ع] به سردار خيبر!
[10/4/1387- 1:44 ع] آقا امام زمان سلام!
[1/4/1387- 12:10 ع] اينجا همه چي حساب داره ؟
[21/3/1387- 7:10 ع] مثل نقل و نبات ؟نه...
[10/3/1387- 11:9 ص] عشق
[7/3/1387- 8:5 ع] نوشته اي به معلمم..بعد 4سال ميگفتند هيچي نيستي!
[31/2/1387- 9:33 ص] بخوان
[27/2/1387- 1:24 ص] و بازپنج شنبه و باز تنهايي نه!
[26/2/1387- 11:38 ع] شهدا شرمنده ايم...
[26/2/1387- 11:38 ع] چه مي جويي عشق؟همين جاست!
[26/2/1387- 11:38 ع] زنده گي بي بندگي شرمندگيست!
[1/1/1386- 12:0 ص] چه مي شود؟

|  RSS  |
|  Atom  |
| خانه |
| شناسنامه |
| پست الکترونيک |
| مديريت وبلاگ من |


|| اشتراک در خبرنامه ||

نام:

ايميل:

 
|| درباره من ||
عاشقان زنده...شهدا...اروند...
فاطمه گودرزي[2]
دنبال کسب اراده تو راه رسيدن به او...در راه رسيدن به محبوب دلها...در راه رسيدن به آنچه او ميخواهد...هرچه خدا ميگويد...

|| لينک دوستان من ||
قلب اروند
ياس کبود
قاصدک شب
ستاره سهيل
متين منتظر
رضوان
آجيل
مهر پنهان
گروه شهداي راهيان نور ما(حلف الالف)
هواي باراني(وبلاگ خودم)

|| آهنگ وبلاگ من ||


|| وضعيت من در ياهو ||
يــــاهـو